
می خوام بگم از یه روزی که اتفاق خوبی برام نیفتاد: من روز قبل امتحان پاتولوژی حدود ساعتای دو ونیم خیلی خیلی حالم بد شد !! در اون حدی که اصلا نمی تونستم نفس بکشم .. تو کتابخونه کنار میم بودم. میم دو سال بزرگتره منه و تا حالمو دید اومدم سمتم !! باور نکردنی بود برام که به خاطر یه امتحان اونجوری بشم. میم ، اشاره کرد به ک که بیا . ک دستمو گرفت و بردم بیرون ..xa0 من سرفه هامو با نهایت قدرت تو کتابخونه قور...
ادامه مطلب
الان که دارم اینو می نویسم در حال تلقین کردن به خودمم که مثلا همه چی درس میشه و خوب پیش میره:))) در حال حاضرم اینجا تنها جاییکه خودم رو خالی می کنم چون دیگه کسی نیس ... می دونین می خوام واسه همش خودمو مقصر بدونم .. دعا کنین کارم درس شه واقعا نیازمند دعام:)) صب که بیدار شدم بعد از یه اتفاق بغض گلومو گرفت و داشتم خفه می شدم تا الان همین وضعه و خودمو کنترل می کنم:(((xa0 می دونم نوشتم نظم نداره وای ذهنه دیگه گاهی اینجوری میشه:((...
ادامه مطلب