میگن عوامل جانبی خیلی بیش تر از عوامل اصلی روی انسان تاثیر میذارن مثلا اینکه اتاق دکتر طبقه اخره و من یه بار هوس کردم که از راه پله برم تا طبقه اخر ،این گذر راه پله ای منو عاشق کرد!:-) ،کلا دو بار تو ماه گذرم میفته اونجا ولی این دوبار یه جوریه که هر روز مریضای زیادیو که تو بخش داخلی قسمت غدد هستند و می بینم ، همون جایی که انگار علاقه من ،شکل گرفت به این مبحث و عاشقش شدم یه جورایی ، همون عشق در یه نگاه بود انگاری :-)))دکترم که علاقمو دید خیلی خیلی خوشحال بود و هر بار یه کلاسور پر مقاله و شرح حال میداد دستم و بعدم می گفت می دونی من که هم سن تو بودم اخ انقد دوست داشتم یکی از اساتید این چیزا رو بهم بده:-)
خندیدم و گفتم خیلی خیلی متشکر ،باشه که من مثل شما بشم:)
در حال و هوای این بخش بودم تو این سه ماه که امروز اتفاق کاملا عجیبی افتاد و این بود که من دیوونه انکولوژی ( علم مربوط به سرطان) هم شدم اونم واسه خاطر صدای دل نشین استاد جیم و مطرح کردن کارها و تحقیقاتشون :-)
من غدد و نفروختم ولی خب لعنتی این یکی خیلی خوبه اونقدری خوب که واو به واو حرفای استاد و نوشتم و هر لحظه عشقم بیش تر و بیش تر میشد :-)
الان باید بگم اعتقاد شخصی میگه ١. حرکات دست ادمو تو دل برو میکنه:-) ٢. صدای خوش عاشق دَرْست میکنه:-)))
و جالب اینکه هر دو استاد خون شناسی هرکدوم یکی از این ویژگی ها رو داشتند !اینکه هر دو مبحث مورد علاقم خیلی خیلی سخت هستند و هنوز خیلی چیزا توشون هست که هنوز اطلاعات کافی ازشون در دست نیست و در حال بررسین منو خوش حال تر و عاشق تر میکنه!:-)
البته اینم بگم که با وجود اصرار فراوان ،نتونستم تو بخش برم ولی همین دیدن استادشم کافی بود :-) با اینکه خسته راه یه ساعته از خونه تا بیمارستان بودم ولی بد جور امروز بهم چسبید و نوش جونش کردم:-)
ما را در سایت بعضی وقتا یهو نمیشه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 115